اول سلام که نام خداست و بعد درود بر شما
گزارش روزنامه ی روز از توقیف فریاد(پاسخی به "کجا چنین شتابان")
1- سرمقاله ي امروز اعتماد ملي با اين جمله از ولتر آغاز شده بود :
روزی که نازی ها به جان روشنفکران آلمانی افتادند من ساکت ماندم، چون روشنفکر نبودم. روزی که سراغ کمونيست ها رفتند، من چيزی نگفتم، چون کمونيست نبودم. روزی که بر يهوديان سخت گرفتند، من حرفی نزدم، چون يهودی نبودم، و آن روز که آن ها به سراغ من آمدند هيچ کس سخنی نگفت، چون کسی باقی نمانده بود.
اين روزها لبنان و فلسطين در آتش مي سوزند.در آتش جهل و در آتش خودخواهي و زياده طلبي.نمي دانم چرا روشنفکران و قشر تحصيلکرده ي ايران اينگونه نسبت به مسائل فلسطين و لبنان و جنايات اسرائيل بي تفاوت هستند.البته يک دليل مي تواند داشته باشد و آن هم نقش صدا و سيما و تبليغ بيش از اندازه و نوع نگاه حاکميت به مسئله ي اسرائيل باشد.و اينکه مساله ي فلطسين و لبنان مساله ي يک جناح خاص است و مساله ي حاکميت.اما اصلا دليل قانع کننده اي نيست.نقض گسترده ي حقوق بشر توسط اسرائيل و کشتار مردم غير نظامي و حمله به تاسيسات زير بنايي فلسطين و لبنان با هيچ نوع تلقي و برداشتي از حقوق بشر سازگار نيست.ما اگر حقوق بشر را مي خواهيم بايد براي همه آرزويش را بکنيم.نمي دانم اگر حزب الله لبنان يکي دو سرباز فلسطيني را دستگير مي کند چرا آن فرد عادي ساکن بيروت که نه کاري به حزب الله دارد و نه حمايت ايران از حزب الله برايش مهم است وتنها آرزويش يک زندگي آرام و بي دغدغه است بايد پاسخگو باشد؟اگر حماس به مواضع اسرائيلي ها حمله مي کند چرا آن غزه نشيني که سالهاست روي آرامش را نديده است بايد پاسخگو باشد؟اصلا کجاي انسانيت حکم مي کند که افراد غيرنظامي را به جرم اينکه با عده اي شبه نظامي همشهري و هموطن است به خاک و خون کشيده شوند.اي کاش مي شد براي مردم بي گناه لبنان و فلسطين که در آتش خودخواهي اسرائيل و شايد حزب الله و حماس مي سوزند کاري کرد.

کشورهاي عربي هم ماشاالله غيرت و حميت خود را به خوبي ثابت کردند.به جاي محکوم کردن حملات اسرائيل از کارهاي حزب الله انتقاد مي کنند و از همين الان معلوم است که از ترس نمايندگان خود را به دور از چشم افکار عمومي براي عرض ادب و ارادت به سفارت آمريکا فرستادند تا از اقدامات حماس و حزب الله برائت بطلبند.اصلا شايد انتظار ما واقع بينانه نباشد ، شايد اعراب مي فهمند که چه به نفع منافع ملي شان است و چه نيست و البته که هيچ چيز از منافع ملي افراد يک کشور نبايد براي سران يک کشور مهم باشد.البته که اين از انسانيت به دور است.
ولي خدا رو شکر هر چقدر اعراب کوتاهي مي کنند رئيس جمهور محبوب و مردمي !!! ما جبران مي کند.اي کاش اينقدر که به فکر نابودي اسرائيل هستيم به فکر نابود نشدن فلسطين بوديم.گاهي- شايد هم هيچگاه - با جنگ هيچ چيزي درست نمي شود و بايد راه مذاکره را پيش گرفت.اي کاش مقداري از دخالتمان در امور داخلي اين کشور ها بکاهيم و زمينه را براي پيشبرد صلح و انجام مذاکره مهيا مي کرديم و سرنوشت کشورها را به خودشان وا مي گذاشتيم.
نکند روزي برسد که کسي نباشد به داد.راستي چرا آمريکا اينگونه برخورد مي کند؟
2- مادرم ، اول معلمم ، دوستت دارم.![]()
نگراني ات را درک مي کنم اما چه ميتوان کرد که اين را خودت به من آموختي که در مقابل ظلم و دروغ ساکت ننشينم . روز مادر بر تمام مادران آزاده ي ايراني مبارک و بر مادران شما.
3-يک سال پيش در تاريخ سه شنبه بيست و يکم تير 1384در ساعت 19:14 اولين پست اين وبلاگ رو نوشتم.با عنوان گنجي فراموشتان نشود.آخر آن پست هم يک شعر نوشته بودم که:
اي خونين چشم و اي خونين دست به راستي كه شب رفتني است نه اتاق توقيف ماندني است و نه حلقه هاي زنجير، نرون مرد ولي رم نمرده است با چشم هايش مي جنگد و دانه هاي خشكيده ي خوشه اي دره ها را را از خوشه ها لبريز خواهد كرد"
البته که فضا و وضعيت نسبت به سال قبل بدتر شده است و باز البته که اميدواري ها بيشتر.اي کاش سال آينده اين موقع وضعمان اين نباشد.خب يک سالگي وبلاگم مبارک.گرچه در غم از دست دادن نشريه هستيم.به قول حافظ:
خون خور و خامُش که آن دل نازک
طاقت فرياد دادخواه ندارد
به طور ميانگين هر ماه پنج پست داشتم و روزانه بيست و پنج مراجعه کننده.خب اين يک سال خيلي چيزها از دوستان مجازي ام ياد گرفته ام و اگر اين وبلاگ هيچ چيز برايم نداشت پيدا کردن چندين دوست خوب و صميمي که از اينکه با آنها دوست هستم افتخار مي کنم کافي است.همين براي ادامه دادن من کافيست.به دوستي با شما افتخار مي کنم.
4- گويا يکي از مطالب وبلاگ که از آقاي خلقي پور –مدير کل کار و امور اجتماعي استان – تحت عنوان سرمايه دار ياسوجي نام برده بودم باعث کدورت خاطر خيلي از دوستان گرديد.ابتدائاً اعلام مي کنم که اصلا از استفاده ي از اين جمله قصدم توهين نبود بلکه قصد توضيح داشتم.جالب اينجاست که دوستان خودم که در کانون فرهنگي آموزش –يکي از موسسات متعلق به آقاي خلقي پور- کار ميکنند بيش از همه ابراز نگراني کردند.گويا پسوند لفظ سرمايه دار بيش از همه چيز باعث نگراني شده است و اينکه عده اي گمان کردند آقاي دهراب پور اين حرف را زده است.خب خيلي ها که مي شناسند مي دانند که چيزي از اين ناسيوناليسم مسخره ي دهدشتي ياسوجي براي من مزخرف تر و چندش آورتر نيست.اي کاش سطح تفکر و انديشه ي هم استاني هاي عزيز ما از اين نگاههاي قوميتي فراتر مي رفت ... گر چه دور مي دانم اين تغيير را.در ضمن اختلافات شوراي شهر که نهايتا به استعفاي آقاي خلقي پور منجر شد در همه ي نشريات محلي منعکس شده است و من حرف تازه اي نزدم.به نظرم آقاي خلقي پور هم با استعفايشان کار صحيحي رو انجام دادند که بايد از همان اول انجام مي دادند.
اي کاش ما هم پولدار بوديم يکي ما رو سرمايه دار لنده اي خطاب مي کرد.چه اشکالي دارد.
5-يک شعر از حسين پناهي عزيز رو حسن ختام اين پست قرار مي دهم.
فرقی نمی کنه !
فرق نمی کنه!
گاهی وقتا ، هیچی با هیچی فرقی نمی کنه !
شب باشه ، یا روز !
زمستون باشه ، یا تابستون !
چای بخوری ، یا یه کوفت دیگه !
ضبط مسخره ات این ور تلویزیون مسخره ات باشه ،
یا اون ورش !
یساری بخونه یا گروه پینک فلوید!
پرده پنجره کشیده باشه ، یا نباشه !
سیگار بکشی ، یا نکشی !
دوستانت پیشت باشن ، یا نباشن !
خوش بو کننده هوا سرتُ به درد آورده باشه ، یا نیاورده باشه !
جواب سلام صاحب خونه رُ با لب خند بدی یا بی لب خند !
اجلاسیه سازمان ملل
راه حلی برای آتش بس در افغانستان پیدا کرده باشه ،
یا نه !
افغانستان بدبخت باشه ، یا خوش بخت !
زنای افغانی زن باشن ، یا کابوس !
سیگارت زر باشه ؛ یا مالبرو !
تو رسانه ها و ُ مطبوعات دیگران ُ بکوبی ، یا نکوبی !
هر چه زور بزنی یادت بیاد ، یا یادت نیاد !
تیغ رو صورتت باشه ، یا صورتت زیر تیغ ...
آره !
فرقی نمی کنه !
گاهی وقتا ، هیچی با هیچی فرقی نمی کنه !
خواب باشی ، یا خواب نباشی !
شاعر باشی ، یا کش !
هنرمند باشی ، یا مُنرهند !
پولت از پارو بالا بره ، یا پاروت از پول !
عاشق باشی یا کیف قاپ !
آواز بخونی ، یا گریه کنی !
عمود ایستاده باشی ، یا افقی ُ وارفته !
تلفن یه زنگ بزنه ، یا پنج زنگ !
گوشی رُ برداری ، یا برنداری !
شامت نون ُ پیازچه باشه ، یا پیازچه وُ نون !
اصلا ً زنده باشی ، یا مرده !
آره ! فرقی نمی کنه !
گاهی وقتا هیچی با هیچی فرقی نمی کنه !
همین حالا ! چند ساعت دیگه !
امروز ! فردا !
عوارض اتوبان !
زمستون های بی برف !
برف های بی کلاغ !
کلاغ های بی چنار !
شاعرای بی شعر !
سکته ی دوم !
اضطراب !
وقتی که تو تلویزیون بعضی پروژه ها ،
مثل تخته ی آوازی یک کشتی شکسته تو بغل یه غریق می افته !
لیست اسامی مُرده هایی که می شناختمُ نمی شناختم !
حالا یا هرگز !
لیست قشون آغا محمد خان قاجار وقتی به تبریز حمله کرد !
لیست وحشت های استالین !
لیست خواب های سربازی عیال وار !
آره ! فرقی نمی کنه !
گاهی وقتا ، هیچی با هیچی فرقی نمی کنه !
... خب داره دیرم می شه !
باید برم !
در که بسته شد ،
دیگه فرقی نداره !
فاصله ت با من صد متره ، یا صد قرن !
وقتی نمی بینمت ،
چشمام باشن ، یا نباشن !
وقتی نیستی دیگه ،
برام هیچی با هیچی فرق نمی کنه !
شعرم شعر باشه یا معر !
آره !
این جوریه که اون جوری می شه !
نی نی !
مگه نه ؟!
خب نشريه فرياد توقيف شد...خبر توقيف در ايلنا و ايسنا و ايران ما .
اين مطلب رو براي هفته نامه ي محلي آذرنگ نوشتم.تو شماره ي جديدشون چاپ شد.
1-براي رفتن به دانشگاه از خانه خارج مي شوم.از کنار صداي داد و بيداد و فحش همسايه که اعتراض به گذاشتن آشغال همسايگان در جلوي خانه اش مي کرد بي تفاوت رد مي شوم.پس از چند لحظه انتظار تاکسي از راه مي رسد و سوار مي شوم.ايستگاه بعدي يکي از مسافران پياده مي شود ، اما سر کرايه و اينکه راننده زياد مي گيرد با راننده ي اکسي درگير مي شود و اگر ميانجي گري نمي کردم کارشان به زد و خورد مي انجاميد.به چهار راه که مي رسيم چراغ قرمز است.ولي راننده نگاهي به اطراف مي اندازد و همينکه مي بيند پليسي نيست از چراغ قرمز عبور مي کند.بالاخره سر ايستگاه اتوبوس دانشگاه پياده مي شوم.همچنان که منتظر اتوبوس ايستاده ام آنسوي خيابان را مي بينم که دو نفر با هم درگيرند و عده اي دوان دوان خود را مي رسانند تا دعوا را از نزديک ببينند اما نمي بينم کسي سعي در جدا کردن طرفين دعوا کند.نيم ساعت بيشتر است که سر ايستگاه ايستاده ام و موقع رسيدن اتوبوس چند تن از دانشجويان با راننده دعواي لفظي مي کنند که چرا سر موقعت حرکت نمي کند و راننده به جاي پاسخ قانع کننده مي گويد همين است که هست ، هر کي نمي خواد پياده بشه.
به کلاس ساعت هفت و نيمم نمي رسم.در طبقه ي همکف نشسته ام و به روزنامه نگاه مي کنم که متوجه دعواي رئيس دانشکده با مستخدم مي شوم که سر کم کاري با مستخدم درگير مي شود.ساعتي بعد...
اين لحظاتي از ساعات اوليه ي يک روز معمولي براي من بود. کسي نمي تواند ادعا کند در ايين کشور زندگي مي کند و روزانه با چنين صحنه هايي مواجه نبوده است.آنوقت هميشه ادعايمان گوش فلک را کر مي کند که ما مردم متمدني هستيم!فرقي نمي کند اين تو استاد دانشگاه باشي يا يک فرد معمولي با يک شغل معمولي !!! وضع همه مان همينطور است.

2-دموکراسي مدل حکومتي است که حداقل هم اکنون بديلي براي آن شناخته نشده است .مدلي که براي خيلي ها مترادف است با رفاه ، امنيت و آزادي و دستاوردهايش نيز مي تواند براي آنها که تجربه اش نکرده اند همين باشد.مگر يک انسان از زندگي چه مي خواهد؟چيزي غير از اينکه از لحاظ مادي تامين باشد و کسي را جرات دخالت در حريم شخصي و خصوصي اش نباشد و البته به خود نيز اين جرات را ندهد و آزاد باشد تا سرحد امکان؟آزاد باشد تا جايي که به آزادي ديگران لطمه اي وارد نشود و تا جايي که آزادي اش به فروپاشي اجتماعي منجر نشود و آزاد باشد براي انتخاب – والاترين نعمت خداوند و بزرگترين تفاوتش با غير انسان - .
و ما صد سال است تلاش مي کنيم براي رسيد به دموکراسي و به آنچه دستاورد دموکراسي است.
3-ارزشهاي فرهنگي را از پايه ها و عوامل تاثيرگذارِ گزار به دموکراسي ناميده اند.
سيمور مارتين لييست جامعه شناس آمريکايي بر اين نظر است که " دموکراسي بر فرهنگي تکيه دارد که آرمانهاي برابري خواهانه ، مدارا ، به رسميت شناختن مخالف و ناراضي سياسي ، اعتقاد به آزادي بيان و اجتماعات و احترام به حکومت قانون را در درون خود نهادينه کرده است "
شايد بر اين نکته که دموکراسي راه پيشرفت اين کشور و تمام کشورهاي جنوب مي باشد خيلي ها اتفاق نظر داشته باشند ، اما مگر مي شود با دستور و فشار دولتي و يا اراده و خواست کشوري خارجي به دموکراسي دست يافت؟ در حالي که پايه هاي دموکراسي و فرهنگ مدنيت در درون افراد جامعه نهادينه نشده باشد؟مگر مي شود در اين جامعه که افرادش سر کوچکترين مساله و مشکلي درگيري و حذف فيزيکي طرف مقابلشان را بهترين گزينه مي دانند دموکراسي ايجاد شود؟مگر مي شود در اين جامعه که قانونمداري تا جايي است که به نفع ما باشد و هر جا که بدانيم مراقب و نگهباني نيست به راحتي قانون شکني مي کنيم ، دموکراسي ايجاد کرد؟مگر مي شود در جامعه اي که هر فردش همه چيز را براي خود مي خواهد و کوچکترين اعتقادي به برابري وجود ندارد دموکراسي ايجاد کرد؟
مگر مي شود از ابزار مدرن استفاده کنيم ، زندگي مان غرق در دنياي صنعتي باشد و دنيايمان ماشيني شده باشد ولي سنتي فکر کنيم- اين به معناي نفي سنت نيست بلکه نفي سنتهاي غلطي چون خودخواهي ، خودمحوري ، خودپرستي ، خودبيني ، بي احترامي به حقوق ديگران ، عدم اعتقاد به اينکه صداي مردم صداي خداست و ... مي باشد - مدرن زندگي کردن نيازمند اين است که آداب زندگي مدرن را هم بدانيم - اينها تماما خاص همه ي افراد جامعه است –
مگر مي شود ...اصلا تا اينطور است اگر دموکراسي هم حاکم شود ، وضعمان چندان تفاوتي نخواهد کرد.
تا هنگامي که به ارزشهاي فرهنگ مدرن – که از قضا همپوشاني زيادي با فرهنگ ديني ما دارد ، که از اجراي اين نيز سر باز مي زنيم- پايبند نباشيم و با تمام وجود آنرا در جامعه پياده نکنيم و سعي در نهادينه کردن آن اول در درون خودمان و سپس اطرافيانمان ننماييم از دموکراسي خبري نخواهد شد ، تا آن زمان که نتوانيم خود را قانع کنيم که هميشه حق با ما نيست و گاهي ممکن است حق با طرف مقابل ما باشد از دموکراسي خبري نيست.تا زماني که نتوانيم در جمع چند نفري خودمان حق اکثريت را رعايت کنيم و به حقوق اقليت تجاوز نکنيم از دموکراسي خبري نخواهد بود.تا آن زمان وضع ما همين خواهد بود ، حتي اگر بدانيم که " فرهنگ مدرن و دموکراسي با واژه هايي مانند پيشرفت ، توسعه ، رهايي ، آزادي ، رشد ، انباشت ، روشنگري و بهبود در ارتباط باشد " .
و البته اينها همه آرزوي ما باشند.
خبر احضار من به کمیته ی انظباطی در روزنامه ی شرق ، ادوار نیوز و ایسنا و مصاحبه ام با ايلنا و گزارش روزنامه ي روز و نوانديش و گویا نیوز و امروز را بخوانید.امروز جلسه ی کمیته ی انظباطی بود که به من گفتند مورد تو در جلسه ی بعد مطرح می شود....این یعنی باز هم سرکاری و علافی.
ببینیم خدا چی می خواد