تبليغاتX
فرياد
...آي با شما هستم....اين درها را باز كنيد
به ياد محمد مختاري

درود
فرياد ويژه ي محمد مختاري منتشر شد.
در اين شماره مطلبي از دوست خوبم شاعر عزيز و نويسنده ي كتاب "و يك كه لاغر بود" ياسر اكبري داشتيم كه در پي مي آيد.ياسر اكبري متولد 1360 امسال در رشته ي ادبيات دانشگاه ياسوج قبول شده است.در سال 1381 اولين كتابش را منتشر كرد و هم اكنون دو دفتر شعر منتشر نشده دارد.از اينكه ياسر به جمع تحريريه ي فرياد پيوست خوشحالم.پس از مطلب ياسر قسمتي از مقدمه ي "منظومه ي ايراني" محمد مختاري كه توسط سياوش مختاري نوشته شد را با هم مي خوانيم.

شهيدان شريفِ قلم
جستاري در رابطه ي سياست و ادبيات
ياسر اكبري

...
تماميِ الفاظ جهان را در اختيار داشتيم و
آن نگفتيم
كه به كار آيد
چه كه تنها يك سخن
يك سخن در ميانه نبود:
...آزادي !
ما نگفتيم
تو تصويرش كن
اگر ادبيات را محدود به ژانرهايي چون شعر و داستان ندانيم و هر نوع آفرينش در حوزه ي نظام هاي زباني را نوعي از ادبيات قلمداد كنيم ، مي توان شهادت سقراط را اولين جنايت اقتدارگرايان ِ فرهنگ ستيز ناميد و چه بسيار عين القضات ها و حلاج ها و گلسرخي ها و فرخي ها در دايره اي كه جغرافي دانان ايرانش مي نامند و به سرنوشت اين آركي تايپ «شهادت به جرم دانايي» دچار گشته اند ، هر چند تاريخ ادبيات ما مملو است از مدح و ثنا و قصيده هاي زرساز ! و دريغا كه حتي تخلص بسياري از نامي ترين شاعران ما برگرفته از نامِ ولي نعمتانِ امير و اميرزاده شان بوده است.با اين كه من نمي توان بپذيرم اما بگذاريد در توجيه نياكانمان دل خوش باشيم به اقتضاي زمانه و تزوير عسس.حافظ و شاه شجاع را بگذاريم و بگذريم.
ويكتور هوگو معتقد بود كه پيامد مستقيم يك انقلاب سياسي ، انقلابي ادبي و فرهنگي است.حال اگر به ريشه يابيِ اين جريان بپردازيم در مي يابيم كه يك انقلاب سياسي به خودي خود زاييده ي تحولي در فرهنگ و زاويه ي ديد مردم آن جامعه نسبت به هنجارها و مؤلفه هاي فرهنگي محيط شان مي باشد.هيچ عقل سليمي نمي تواند منكر تأثيرات مشهود آثار نويسندگاني چون هوگو ، الكساندر دوما ، بالزاك و ... بر شكل گيري ادبيات فرانسه يا تأثير منش فكري ماركس يا ادبيات داستايفسكي برانقلاب روسيه شود.انقلاب هايي كه نقطه ي عزيمتشان آزادي خواهانه ترين و پيامدشان – آن گاه كه آلوده ي مهرگياه سياست شده اند – ضد انساني ترين فجايع را رقم زدند.


ادبيات نبض نوراني فرهنگ هر جامعه است و به خاطر تنوع و سياليت ذاتي اش قادر به ايجاد هر نوع بيان و فضا و به تبع آن تأثيرات متغير است.سياست و سياست مدار قادر به تحمل ادبيات متعهد نخواهد بود چرا كه سياست هميشه مبلغ «شبان-رمگي» است و ادبيات ، ذاتي آزادانديش و دموكرات دارد و اين دموكراسي ادبي تا به آنجا پيش مي رود كه از دل همين ادبيات مبحثي به نام «مرگ مؤلف» زاييده مي شود كه شايد تراژيك ترين نوع مرگ در دنياي «هنر براي جامعه» باشد ؛ جامعه اي كه همه مي توانند شهروند آن باشند.
ادبيات مدرن داعيه دار بر حق پلوراليسم است ، اما ليبرال ترين سياست ها هم هر چند دم از تكثر بزنند ، باز در ذات خود نيازمند نوعي از اراده و انحصار قدرت هستند و از اين روست كه سياست و ادبيات در تقابل با يكديگر قرار مي گيرند و همين سياستِ بهره مند از قدرت در نهايت حكم به حذف فيزيكي اديب و ادبيات مي دهد.ادبيات ناپلئون را با تمام اقتدارش مجبور به اعتراف به اين واقعيت مي كند كه من از هزاران مرد تا بنِ دندان مسلح نخواهم ترسيد اما وحشت دارم از يك مرد قلم به دست.آن چه براي هيتلر اهميت دارد از بين بردن تفكر است و چون رد پاي اين شكار را در يهوديان مي يابد ، حكم به تصفيه ي نژادي مي دهد و چه بسيار متفكراني كه يهودي نيستند و كشته مي شوند و چه بسيار يهوديانِ خراج گذار كه زنده مي مانند.فرانكو قتل عام شاعران را پي مي گيرد و ناظم حكمت كابوس خيالات آتاتورك مي شود.و اين جا در ايران دهه ي هفتاد:

يكي بود ، يكي نبود .مردي ارغواني از كوچه مي گذشت . مردي «زاده ي اظطراب جهان» و مي انديشيد :
آزادي در اراده ي ما معني مي شود.بايد بدانيم و بستيزيم و سينه سپر كنيم.بايد آگاه شويم و آزادي و عشق را سقف آرزوهامان كنيم ، بايد استبداد را بخشكانيم ، خونمان را مركب كنيم و سرخ بنويسيم.از كوچه مي گذشت و كوچه با قدم هايش مي شكفت.ناگهان گرگان نيمه شب بو بردند و چنان جوباري از خونش جوشاندند كه آتش آذر ماه شرمنده شد.
مي خواستم نامش را بگويم.شرمنده شدم.ديدم همه محمد مختاري را مي شناسند.



محمد مختاري متولد 1320 نويسنده ي كتابها و مجموعه شعرهاي : در وهم سندباد ، قصيده هاي هاويه ، بر شانه ي فلات ، شعر ، منظومه ي ايراني ، حماسه در رمز و راز ملي ، مجموعه ي وزن دنيا ، انسان در شعر معاصر ، تسوتايوا ، نيما و شعر امروز ، چشم مركب ع هفتاد سال عاشقانه ، سحابي خاكستري و ... در بعد از ظهر روز پنج شنبه دوازدهم آذر توسط مأموران وزارت اطلاعات ربوده شد و به قتل رسيد.در پانزدهم دي 1377 وزارت اطلاعات با صدور اعلاميه اي دخالت عناصر آن وزارت خانه را در قتل محمد مختاري تأييد كرد.
محمد مختاري ، شاعر و متفكر آزادي خواه ع به عنوان يك نويسنده و مستقل از فعاليتهاي خاص احزاب و سازمانها و گروههاي سياسي ، و از ديدگاه چپ منتقد ، براي آزادي و بيان و عليه «فرهنگ سلطه» و «تقليل زبان به ابزار نظارت بر انسان و اشيا» مبارزه مي كرد.به بررسي و نقد عميق «ساخت استبدادي ذهن» و «فرهنگ حذف» مي پرداخت و به درك «حضور ديگري» ، «بازخواني فرهنگ» و «تمرين مدارا و ذهنيت انتقادي» معتقد بود.
او نيز همراه ديگران در موقعيتي زيست كه خودش نام « موقعيت اضطراب » بر آن نهاده بود.موقعيتي كه درآن «بايد شاهد ضايعات شتابناك اين پيكر فرهنگي بود كه مي خواهد ببا اندام هايي بي قرار و پراكنده برقرار بماند ؛ يا آسيب پي در پي اندام ها را در آثار و دستاوردها ترميم كند.آن هم آثاري كه خود گرفتار مشكلات مشابه اند ، مشمول مميزي و مهجوري اند ، از دسترس مخاطبان به دورند.»
شعر او نيز در همين موقعيت و با تامل بر اين ضايعات سروده شد. از نظر او «هرگاه آدمي با ابعادي از هستي او حذف مي شوند ، شعر و هنر كه حضورشان موكول به آزادي است ، در پي حفاظت از ارشهاي بشري و پايداري آدمي در راه آزادي بوده اند.» و «در چنين موقعيتي است كه شعر و حيثيت انساني چنان در هم گره مي خورند كه به مهمترين نمود پايداري در برابر هجوم عوامل غير انساني بدل مي شوند.» هم چنان چه در زندگي و سرنوشت و شعر او نمودار بود.

«داسي فرود آمده بود و صداي خاك را مي درود
آن كس كه صبح
از خانه در مي امد
روياي مردگان را با خود مي برد
آن كس كه شب به خانه در مي آمد
روياي مردگان را باز مي گرداند...»

او با فاجعه و در فاجعه مي زيست.شعر براي او ، تبلور حساسيت و دقت و تأمل در فاجعه بود و شاعر ، «زاده ي اظطراب جهان» ، يا چنان كه ويسلاونزوال مي گويد :«با سرنوشت مصيبت هاي جهان پيوسته.»
سالها اين چنين در ترديد و حذف و طرد زيست:

«اگر هم اكنون مردي از راه بماند
و رو به آفتاب كه دارد غروب مي كند
دراز به دراز بيفتد
چه پيش خواهد آمد جز اين كه چند روزي
در سردخانه اي بماند
و كاغذي و خودكاري
تنها در جيبش بيابند
كه هيچ چيز از اين دنيا را معنا نمي كند...»

و روز هژده آذر كه او را همان جا يافتم ، روي چهره اش كه به عادت تأمل شكل گرفته بود ، لبخند خفيفي گوشه ي لب را پايين مي كشيد . به قول آختامو «زمانه اي بود كه تنها مردگان مي توانستند لبخند بزنند / خشنود از آرامش خويش...» و دوستي كه هم راهم بود از سردخانه بيرون دويد و جيغ مي زد كه محمد مختاري را هم كشتند...

شاعر را خفه كردند. و شرح اين ها را او خود نوشته است:
«دستي به دور گردن خود مي لغزانم
سيب گلويم را چيزي انگار مي خواسته است له كند
له كرده ايت؟
در كپه ي زباله به دنبال تكه اي آيينه مي گردم
چشمم به روي ديواري زنگار بسته مي ماند
خطي سياه و محو نگاهم را مي خواند:
«آغاز كوچه هاي تنها
و مدخل خيابانهاي رسوا
تف كرده است دنيا در ان گوشه ي خراب
و شيب فاضلاب هاي هستي انگار اين جا
پايان گرفته ايت.»
باد عبور سالهايي كه از اينجا گذشته است اندامم را مي برد؛
و سايه ي كرخت و شرجي درست روي سرم افتاده است
دستي به سوي سايه ي ديگر دراز مي شود
و محو مي گردد
در سايه ي جرثقيلي زنگ زده
و حلقه ي طنابي درست روي سرم ايستاده است.

شرح اينها را و شرح اين طناب را كه قرنها لاي انگشت هاي نحس و لزج جلادها وول خورده است و شرح آنچه را بر ما گذشته ، او خود در ميراثي كه بر جاي گذاشته ، نوشته است و مي دانم كه باز نوشته مي شود و نيز نوشته مي شود كه نام محمد مختاري در كنار رفيق هم راهش محمدجعفر پوينده به فهرست درخشان نام هاي شاعران و متفكراني افزوده شد كه تعصب و خشونت استبدادي ، در طول تاريخ و در سراسر جهان ، حضور روشنگرانشان را تاب نياورده اند.


2 اين مطلب توسط نوشته شد  شنبه نوزدهم آذر 1384در ساعت  22:10  سيد مجتبي تقوي نژاد  | 

مصاحبه با ایسنا
مصاحبه ام با ایسنا که تقریبا نصف آن حذف شده و سر و ته بعضی جملات آن زده شد را بخوانید.
2 اين مطلب توسط نوشته شد  دوشنبه چهاردهم آذر 1384در ساعت  14:58  سيد مجتبي تقوي نژاد  | 

بدون شرح!!!

 درود

عذر تاخير

دوم اينكه به من فلسفه ي حضور مسئولين دولت در استانها چيست .صرف هزينه هاي گراف اين سفرها به كنار ، وقت بسياري كه در طي اين سفرها به هدر مي رود و انرژي كه توسط اعضاي دولت صرف مي شود آيا ارزشش را دارد.آيا اين هزينه (مادي و معنوي) جبران مي شود؟نكند براي عوامفريبي باشد.

راستي چرا دولت ساده زيست اين سفرها رو با سه هواپيما انجام مي ده؟خب مثل اكثريت جامعه كه نمي تونن با هواپيما جايي برن با اتوبوس برن...چه اشكالي داره؟تازه همدردي با مردم هم هست.

دوم اين خبر رو هم كه براي روز فرستادم ، كه البته بنا به مصالحي نخواستم با اسم من باشه .انتشار اين خبر باعث شد كه دبيركل جامعه ي اسلامي مجبور به توضيح در مورد خبر و تاييد آن بشود.

سوم هم اين شعر را از آقاي دكتر بهراميان بخوانيد...شعر بسيار زيبا و جذابي است:

پيشنماز .... سارا

قبله کمی متمایل به آن طرف

آمد درست زير شبستان گل نشست

دربين آن جماعت مغرور شب پرست

يک تکه آفتاب نه يک تکه از بهشت...

حالا درست پشت سر من نشسته است

اين بيت مطلع غزلی عاشقانه نیست

اين سومين رديف نمازی خيالی است

گلدسته اذان و من های های های

الله اکبر و انا فی کل واد ... مست

سبحان من يميت و يحيی و لا اله

الا هو الذی اخذ العهد فی الست

يک پرده باز پشت همين بيت مي کشيم)

(او فکر می کنيم در اين پرده مانده است

..................................................

سارا

سارا سلام...اشهد ان لا اله... تو

با چشمهای سرمه ای...ان لا اله ...مست

دل می بری که...حی علی ...های های های

هر جا که هست پرتو روی حبيب هست

بالا بلند!عقد تو را با لبان من

آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست

باران جل جل شب خرداد توی پارک

مهرت همان شب..اشهدان..دردلم نشست

آن شب کبو .. (کبو).. کبوتری از بامتان پريد

نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شکست

سبحان من يميت و يحيـــــــــــــی و لا اله

الا هو الـــــــــــــذی اخذ العهــــد فی الست

سبحان رب هر چه دلم را ز من بريد

سبحان رب هر چه دلم را ز من گســــست

سبحان ربی الــ... من و سارا .. بحمده

سبحان ربی الــ ... من و سارا دلش شکست

سبحان ربی الــ... من و سارا به هم رسیــ...

بحان تا به کی من و او دست روی دست؟

زخمم دوباره وا شد و اياک نستعين

تا اهدنا الــ ... سرای تو راهی نمانده است

مغضوب اين جماعت پر های و هو شدم

افتادم از بهشــــــــــــت بر اين ارتفاع پست

***

يک پرده باز بين من و او کشيده اند)

( سارا گمانم آن طرف پرده مانده است

 

2 اين مطلب توسط نوشته شد  جمعه یازدهم آذر 1384در ساعت  21:22  سيد مجتبي تقوي نژاد  |