تبليغاتX
فرياد
...آي با شما هستم....اين درها را باز كنيد

درود

1-دانشگاه یاسوج:

از 12/12/86 که از دانشگاه یاسوج فارغ التحصیل شدم نسبتا زمان زیادی می گذرد.اما همواره تحولات و تغییرات در این دانشگاه برایم مهم بود و از دور آنرا پیگری می کردم؛ گرچه گاهی از سوی برخی ! متهم به تحریک دانشجویان این دانشگاه می شوم، اما حقیقت آن است که هیچگاه بعد از آن تاریخ تلاشی برای ارتباط با دانشجویان دانشگاه یاسوج  و از آن طریق تشویق آنان به فعالیتهای سیاسی و صنفی یا دانشجویی نداشته ام، چرا که همچنان که در دوره ی فعالیت خودمان در آن دانشگاه از رویه و اخلاق پدرسالارانه ی برخی از دوستان سابق انجمن اسلامی گلایه داشتیم اکنون نیز بر همین اعتقادم که دیگر دلیلی برای حضور سیاسی ما در این دانشگاه وجود ندارد.گرچه همانطور که در ابتدا گفتم هنوز یک وابستگی معنوی و احساسی به آن فضا را در خود احساس می کنم و حتی چند باری که پس از فارغ التحصیلی به دانشگاه رفتم، حس عجیب و جالبی نسبت به آنجا پیدا کردم به طوریکه هنوز عادت ندارم به دانشگاه جدیدم دانشگاه ما بگویم و وقتی سخن از دانشگاه مان می شود، منظور من و سایر دوستان قطعا دانشگاه یاسوج است.

از ابتدای روی کار آمدن دکتر اردوان ارژنگ در دانشگاه یاسوج بدون هیچ تردیدی با مدیریت وی مخالف بودم هیچگاه نپذیرفتم که وی می تواند مدیر کارآمدی در آن دانشگاه باشد.البته نتایج امر نیز همین را ثابت کرد که تجربه ی کاملا ناموفق ارژنگ در اداره ی دانشگاه یاسوج برای بسیاری از حتی دوستان وی-حداقل دو تن از معاونان و چند تن از مدیران سابقش-از واضحات است.

بدون شک بخشی از مخالفت ما با ارژنگ سیاسی بود اما حقیقتا اکنون –پس از انتخابات را می گویم- که هیچ منفعت یا خیر سیاسی یا غیر آن در دانشگاه یاسوج ندارم، به واسطه ی علاقه ای که به این دانشگاه دارم، باز هم به جد مخالف حضور ارژنگ در جایگاه ریاست این دانشگاه هستم.هر چه باشد بیش از چهار سال از بهترین و بدترین روزهای جوانی من در این دانشگاه سپری شد...

از زیاده گویی پرهیز کنم بهتر است؛ لیکن آنچه باعث شد بخشی از این پست را به دانشگاه یاسوج اختصاص دهم اتفاقات اخیر این دانشگاه است.از طریق سایتها و بعد از جانب دوستان مطلع شدم که در خوابگاه معروف به بالاتپه بر اثر ضعف مدیریت و آلوده شدن آب شرب با آب فاضلاب این خوابگاه حدود 600 دانشجوی ساکن این خوابگاه مسموم شدند و جالب آنکه مسئولین دانشجویان دختر را بی هیچ سرپناهی برای چند روز از خوابگاه بیرون کردند.بعد از آن هم تحصنهای پشت سر هم در دانشگاه رخ داد که در پی تصمیم مسئولان دانشگاه به جداسازی سرویس دانشجویان دختر و پسر انجام پذیرفت.

توصیه و تذکاری به مسئولین دانشگاه در خصوص نابخردانه بودن این تصمیم و بسیاری تصمیمات دیگرشان ندارم چرا که در دانشگاه ارژنگ گوش شنوایی وجود ندارد.

شاید سخن گفتن از دانشگاه ارژنگ کمی اغراق به نظر برسد اما حقیقت آن است که ارژنگ و تیم خاصی که دور خود جمع کرده است این دانشگاه را به سطح یک محفل قومی و قبیله ای و حزبی تنزل داده است.همین مساله که در کنار نداشتن روحیه ی متناسب با دانشگاه، سیاستگذاری در دانشگاه را به حد سیاستگذاری برای یک باشگاه خانوادگی و حزبی  مبدل کرده است، تبعات غیرقابل جبرانی در دانشگاه داشته است.نصب دوربینهای مدار بسته در جای جای دانشگاه، جداسازی جنسیتی برخی کلاسهای عمومی ، انتصابات قومی و حزبی(از جمله استخدام برادر ارژنگ در دانشگاه یاسوج، اعزام به خارج برخی از مربیان همشهری ایشان از جمله آقای ظریفی، مهاجرت اساتید با تجربه از دانشگاه یاسوج و جایگزینی مربیان حق التدریس –که از مناسبات حزبی جالب توجهی با فرقه ی هدایت خواه دارند- مثلا در گروه علوم سیاسی، استخدام بی رویه ی کارکنان از میان حاضرین در نماز جماعت و هیئت های مساجد امام حسین(ع) و مسجد صاحب الزمان(عج) که به ترتیب پاتوق هدایت خواه و ارژنگ است، انتصاب معاون مالی با مدرک فوق لیسانس ادبیات در دانشگاهی که بیش از 100 استاد با درجه ی P.H.D دارد و و خود دهها فارغ التحصیل کارشناسی ارشد ادبیات دارد .. از اندک موارد اقدامات حلقه ی ارژنگ در دانشگاه یاسوج است.

گرچه در این اوضاع و شرایط به قول مهندس موسوی در بیانیه ی شماره  13 اشان مصیبت دولتمردان مالیخولیا زده بر همه ی مردم ایران وارد شده است شاید سخن گفتن از وضعیت دانشگاه یاسوج جالب توجه نباشد اما دانشجویان در این دانشگاه به وضعیتی مبتلا هستند که شایسته ی توجه و پیگیری است.دانشجویانی که پس از شرکت در هر تحصن تهدید به اخراج و تعلیق می شوند...

2-در فضای مجازی خبر آزادی مهندس بهزاد نبوی، چریک پیر و مقاوم خستگی ناپذیر برای لحظاتی شادی را به درون خسته ی ما آوزد که چندان دوامی نیافت؛ گرچه وعده داده اند ظلم چندان دوامی نخواهد یافت نه شادی دل مظلومین... آرزوی سلامتی و آزادی ایشان را دارم.

3-سعید نورمحمدی و تعدادی دیگر را در مراسم دعای کمیلی که به منظور دعا برای آزادی شهاب طباطبایی و در منزل ایشان برگزار شده بود بازداشت کردند.به قول یکی از دوستان خوب شد کمیل ابن زیاد آنجا نبود که او را نیز می گرفتند؛ به هر حال دردآور است که در یک حکومت دینی ! به مراسم دعایی حمله شود و حاضرین را بازداشت کنند که چرا دعا برای آزادی دوستتان می کنید....

شهاب و سعید هر دو از فعالین دوست داشتنی جریان جوان اصلاح طلب هستند.پیش از این نیز آرزوی آزادیشان را داشتم.سعید بیش از دو ماه بود که پس از تحمل 60 روز زندان آزاد شده بود اما شهاب را که حتما در جریان حکم پنج سال زندانش هستید.


پی نوشت:شنیده شد که دو تن از دانشجویان دانشگاه یاسوج محروم از تحصیل شدند.

 

2 اين مطلب توسط نوشته شد  دوشنبه یازدهم آبان 1388در ساعت  12:2  سيد مجتبي تقوي نژاد  | 

من زنده ام، بله، مانند زنده رود که روزی زنده بود

درود

چند عکسی را که اخیرا گرفته ام را اگر حوصله داشتید ببینید:

پیرمردی که آوازخوانی زیر پل خواجو را به تماشا نشسته است

 من زنده ام، بله، مانند زنده رود که روزی زنده بود(فروغ)


۱-برای دیدن بقیه ی عکسها روی حوصله داشتید کلیک کنید.

۲-این سایت هم مزد اجازه ی آپلود رایگانش رو با اون ۴۵۰ گذاشتن بالای عکس میگیره، اینم کاریه بالاخره.

۳-گزارش اینجا  را نیز بخوانید.

2 اين مطلب توسط نوشته شد  چهارشنبه ششم آبان 1388در ساعت  14:51  سيد مجتبي تقوي نژاد  | 

همه رئیس جمهورهای جهان فقیرند

غمگین اند ، خسته اند

دروغ هم می گویند ، گاهی ، خیلی ، زیاد

گاهی خیلی زیاد ،

شغل آبرومندی نیست .


در چه بی در کجایِ عجیبی به دنیا آمده ایم

نیاز نفرت انگیز آدمی به امید

همان احترامِ عمیق

به نومیدیِ بی ناموسِ روزگارِ ماست .

چقدر چَرت و پَرت درست !

دشنام های دلنشین

دوروییِ بی ریا

روزنامه های صبح

روزنامه های عصر

چه عناوین آبرومندی

چه خبرهای خالصی ... !

فالگیرهایِ ناکسِ خوش خیال هم

فقط امید می فروشند !


کلمه خوب است

همان کلماتِ ساده کوچکی

که گاه یادمان می رود

برای هر حرفِ زیرپامانده ی بی شکایت اش

چه مشکلاتِ مزخرفِ بی منظوری کشیده ایم .


خوش باشید مورچگان غمگینِ من .

جهان را

تنها برای فحاشانِ بی شرف آفریده اند .

 

از سید علی صالحی بود که در دفتری که از یک دوست رسید-قبلا- نگاشته شده بود.

2 اين مطلب توسط نوشته شد  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388در ساعت  13:55  سيد مجتبي تقوي نژاد  | 

اعتراف می کنم...

درود

حال كه بازار اعتراف و اعتراف گيري و اعتراف كردن داغ است، لازم شد من نيز-اگر چه  با تاخير اعترافي بكنم.البته اين بخشي از اعترافات من است  و باقي اعتقاداتي كه اكنون به ناصحيح بودن آن پي بردم را مي گذارم براي وقتي كه جسارت بيشتري پيدا كردم.

قبل از انتخابات به دلايلي ، تصمیم مبنی بر رای دادن به کروبی  و  مخالفت شدیدم نسبت به مهندس موسوی را در اينجا نياوردم و با اسمم مستعار در جاهايي  مطالبي نوشتم، اكنون كه آن دلايل از موضوعيت افتاده اند اشكالي در علني كردن بخشي از آن نمي بينم.

اعتراف مي كنم در تحليل وضعيت جامعه پيش از انتخابات دچار اشتباه شدم.به بخشي از آن تحليل هاي اشتباه اشاره مي كنم و مابقي را به بعد-اگر فرصت و حوصله اي بود- موكول مي كنم.

در عمده ي تحليلهاي قبل از انتخابات  چه به صورت كتبي و چه شفاهي نوع و شكل و محتواي حمايت بخش عمده ي جامعه از مهندس موسوي و شكل جهت دهي به اين حمايت ها را پوپوليسم موسوي ناميدم و گفتم – و البته ديگراني نيز گفتند- پوپوليسم موسوي را از پوپوليسم احمدي ن‍ژاد اگر نه خطرناك تر، لااقل بي تفاوت با آن مي بينم.حاميان موسوي را-به خصوص جوانان حامي را- كساني كه موج احساسات سبزشان كرد پنداشتم و آنها را به عدم شناخت دقيق آرا و انديشه هاي آقاي موسوي متهم كردم.موسوي را كاريكاتور خاتمي و راي به موسوي را راي به پايان اصلاحات و حتي آخرين ميخ بر تابوت آن معرفي كردم.

احزاب را به فريب مردم متهم كردم كه پرچم اصلاح طلبي را بر دكان اصولگرايي اصلاح طلبانه! برافراشتند و به غلط آدرس و نشانه هايي را كه بر اساس آن مردم بايد به كروبي مي رسيدند را به شكل آرمانهاي موسوي طراحي كردند تا انتهاي مسير اصلاح طلبي را ميرحسين معرفي كنند.از احزاب بابت ارائه ي برنامه هايي به عنوان برنامه ي موسوي كه عقايد موسوي نبود گلايه كردم و به اين نيز كفايت نكردم و موسوي را مرد هزارچهره اي ديدم كه براي كسب راي با هر گروهي به شكلي كه آن گروه است و يا مي خواهد، سخن مي گويد و ...

قصد ساختن بت از آقاي مهندس موسوي ندارم و انتقاداتي را هنوز نيز وارد مي دانم و چه بسا كه با اين شناخت هم به پيش از انتخابات بر مي گشتم باز انتقاداتي را به ايشان و برنامه هايش داشتم و برنامه هاي كروبي را ترجيح مي دادم.

قصد پاسخگويي به تمام اتهاماتي كه خودم در كيفرخواست خودم مطرح كردم را نيز ندارم چرا كه حديث مفصلي مي خواهد كه د رحوصله ي اين پست حقير نيست.

قصدم عذرخواهي از آقاي مهندس موسوي نيز نيست چرا كه قبلا از وي عذرخواهي كردم.

هدفم از اين همه گفتن چيزهاي غير ضرور شايد نرسيدن به بخش كوتاه آخر نوشته ام باشد؛ بر اساس عادت ديرين ما ايرانيان كه از عذرخواهي و اعتراف كردن –البته بيرون از زندان- گريزانيم.

اما بالاخره بايد اعتراف كرد.تا كي مي توان زير شكنجه هاي سوالات وجدان پرسشگر از عقل محاسبه گر طاقت آورد؟

اعتراف مي كنم در خصوص پوپوليستي ناميدن حركت حاميان موسوي، احساساتي بودن آنها و فريب خوردنشان از احزاب و برنامه هاي موسوي اشتباه كردم.مطلق نمي گويم و از همه رفع اتهام نمي كنم اما اكنون به نظر مي رسد اكثريت حاميان ايشان " آرماني داشتند".

آرماني كه شايد وقتي خود را به شكل رقص و پايكوبي خياباني نشان مي داد، يا آنگاه كه دختران شيك پوش و پسران خوش لباس با دستبندهاي سبز از جلوي ستاد شهروند آزاد رد مي شدند،  از ديدن آن بيزار بودم و آن را جوگيري عده اي جوان خوشگذران و بي تفاوت مي پنداشتم.

اما همين جوانان خوش گذران و بي تفاوت در نگاه من بعد از انتخابات حماسه ها آفريدند و آرمانشان را با خونشان آبياري كردند و تحمل سختي و رنج را به خوش گذراني ! ترجيح دادند:آرمان آزادي

گمان مي كنم همين چند خط كافي باشد، اما اكنون كه از آرمان نسل سبز گفتم اين نوشته را با خاطره اي به پايان مي برم.

احتمالا يكي دو ماهي از انتخابات مي گذشت كه يكي از دوستان همكلاس سابقم تماس گرفت و از اوضاع و احوال گفت و شنيد و بعد از كلي سخن از من پرسيد كه در كدام راهپيمايي ها شركت كرد؟ كه من از اينكه در راهپيمايي ها نبودم گفتم و او پاسخي-البته در خور- به من داد كه برايم بسيار جالب نمود، اينكه شما فقط حرف مي زنيد و پاي عمل كه مي رسد كم مي آوريد و بعد از پاي شكسته اش گفت...


پی نوشت:این اعترافات ممکن است بخش دوم نداشته باشد و یا بخش دوم در اینجا نوشته نشود و در جایی دیگر توسط س.م.ت.ن قرائت شود

2 اين مطلب توسط نوشته شد  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388در ساعت  9:52  سيد مجتبي تقوي نژاد  | 

جناب آقای دانشجو
وزیر احتمالی و احتمالا محترم علوم، تحقیقات و فن آوری
با سلام
احتراما به استحضار می رساند اینجانب سید مجتبی تقوی نژاد فارغ التحصیل کارشناسی مهندسی کشاورزی گرایش علوم دامی که اکنون به تحصیل در رشته ی علوم سیاسی در مقطع کارشناسی ارشد مشغول می باشم تقاضایی دارم که با دلایلی که مختصر ذکر می شود خواهان رسیدگی به آن می باشم:
1-با توجه به علاقه ای که به سرنوشت کشورم و البته خودم داشتم ترجیح دادم علوم دامی را به اهلش بسپارم و راه تحصیل علوم انسانی را برگزینم. و از این میان علوم سیاسی که تلفیقی بود از بسیاری از علوم انسانی را ترجیح دادم.علوم سیاسی را برگزیدم تا در ادامه ی مسیری که برای اصلاح کشورم انتخاب کرده بودم، با علم و آگاهی و شناخت بیشتری طی طریق نمایم.علوم سیاسی را برگزیدم تا بدانم "ما چگونه ما شدیم" و "چرا ایران عقب ماند و غرب پیشرفت کرد".علوم سیاسی را برگزیدم تا بدانم "راه توسعه" از کدام مسیر می گذرد.بنا به این دلایل و بسیار دلایل دیگر بود که علوم دامی را وانهادم و علوم انسانی را برگزیدم.
2-اکنون که تشخیص داده شد که علوم انسانی موجبات بی دینی را فراهم می سازد و از آنجا که اینجانب  نسبت به دینم علاقه ای بیشتر از دنیایم دارم و اکنون نیز صلاح مملکت را بر عدم گسترش این علوم می دانند تقاضا مندم زمینه ی انتقال اینجانب به ادامه ی تحصیل در رشته ی لیسانسم را فراهم سازید.علوم انسانی ای که باعث بی دینی شود، البته که از علوم دامی نیز بد تر است. همچنین خواهشمندم واحدهای گذرانده ی اینجانب در علوم انسانی را به واحدهای مشابه در علوم دامی تطبیق دهید.

با تشکر

سید مجتبی تقوی نژاد

 

2 اين مطلب توسط نوشته شد  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388در ساعت  5:34  سيد مجتبي تقوي نژاد  | 

"..." این گیومه جای خالی حرفهایی است که گفته شده
این گیوتین آماده ی شنیدن اعترافهایی است که قرار است گرفته شود
راوی محترم کیست؟
نمی شود گیوتین را در گیومه نوشت
نمی شود گیومه را به گیوتین سپرد
تکرار می کنم نمی شود گیومه را...*

1-به نقل از خانم محتشمی پور:فریاد هنگامه رضوی همه را به خود می آورد: بهزاد عزیزم سلام خوبی؟ دوستت دارم. عاشقتم قهرمان . مقاوم باش چریک پیر مقاوم بمان این خواسته من و یاسر و میثم از توست و خواسته همه . حالا همه اشک ها سرازیر است . انگار همه جان ما در صدایمان است و چشم ها که لحظه ای دیدار را از دست ندهند و کاش ابدی می شد این لحظات باشکوه...


2-این روزها حالمان خوب نیست.چند نفری را دیدم که به هم می گویند بعد از دیدن پیرمرد در تلویزیون حالشان خوب نبود و شب را تا پاسی از آن به خواب نرفتند.کسانی از دیدن پیرمرد در لباس زندانی و دمپایی هایی که در پا داشت اشک ریختند.هنگامه رضوی به درستی گفت که خواسته ی همه مقاومت چریک پیر است.یاد صحبتهای  آیت الله بیات زنجانی افتادم که همان اوایل-بعد از انتخابات! را می گویم- گفته بود:
امام پیرامون برخی پرونده سازی‌ها در مورد آقای نبوی فرموده بودند تا زمانی که من زنده هستم، پرونده ایشان را حل وفصل کنید که اگر من نباشم وی را از بین خواهند برد.
3-اما گذاشتند زنده بماند.زیادی هم زنده ماند.شاید منتظر فرصتی بودند تا بکشندش، حال این فرصت پدید آمد و احتمالا گمان می کنند شخصیت بهزاد را با پوشاندن دمپایی به پاهایش کشتند.و چه بیهوده گمانی...
در کنگره های مختلف سازمان و جلسات سالانه ی سازمان در استان و در فرصت هایی دیگر با بهزاد برخورد داشتم.اولین چیزیکه با دیدن پیرمرد نظر آدم به آن جلب می شود خستگی ناپذیری و نظم و دقت و مسئولیت پذیری بهزاد است.همه ی کسانی که در کنگره های سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ایران(و چقدر خود بهزاد تاکید داشت که این نام کامل گفته شود) شرکت داشتند به این مساله گواهی می دهند.از آغاز صبح تا هنگامی از شب که کنگره در جریان است کمتر وقتی را می دیدی که بهزاد نشسته باشد.از این ردیف به آن ردیف و از سخن گفتن با این گروه تا آن گروه و خوش آمد گویی و خش و بش با همه فرصت نشستن به بهزاد نمی داد.اینکه خیلی ها می گویند سازمان را بهزاد اداره میکند بیراه نگفته اند.
در جلسات استانی نیز همه ی دوستان شهادت می دهند در شبانه روز بیش از دوازده ساعت جلسه پشت سر هم کوچکترین آثاری از خستگی را در چهره ی پیرمرد نمودار نمی کرد.
4-آخرین باری که مهندس برای جلسه ی استانی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ایران با اعضا و سایر احزاب به یاسوج آمده بود افتخار این را داشتم که ایشان را برای رفتن به جلسه ی مشابه در شیراز همراهی کنم.
به علت علاقه ای که به دانستن چرایی سرنوشت شوم سازمان مجاهدین خلق داشتم در طول مسیر از مواضع ایشان و سازمان متبوعش در اوایل انقلاب رسیدم و اینکه آیا بهتر نبود به جای مقابله با این سازمان آنها درون نظام جذب می کردید؟ایشان مفصل و با تمام جزییات شروع به پاسخ گفتن کرد.از حوادث ده سال قبل از انقلاب آنگونه با جزییات سخن می گفت که انگار دیروز اتفاق افتاده باشد.ریشه ی اختلافات را در زندان می دانست و البته از تلاشها برای جذب سازمان بعد از انقلاب نیز سخن گفت.
مفصل بود توضیحات ایشان و در این مجمل نمی گنجد.اما در میان همه ی آن سخنها خاطره ای که تعریف کردند را بازگو می کنم که بسیار به شرایط امروز سازگار است.

5-مهندس می گفت: که بعد از جریان سپاس و در حالی که اکثر بچه مسلمانها از زندان بیرون رفته بودند به اتفاق شهید رجایی و آقای فلانی-که من نامش را نمی آورم- و یک جاسوس عراقی در بندی بودیم که تمام زندانیان دیگر از اعضای سازمان مجاهدین خلق بودند.تاثیر جریان سپاس در زندانها بسیار بود و مجاهدین خلقی ها به بچه مسلمانها به چشم جاسوس و تواب نگاه می کردند.هیچگونه ارتباطی با ما برقرار نمی کردند و از هیچ فرصتی برای تحقیر و تمسخر و آزار ما چشم پوشی نمی کردند.در همین اوضاع و احوال بود که در بلندگو اعلام کردند که آقای فلانی آزاد است و آماده باشد که فردا صبح از زندان آزاد شود.هنوز صدای بلندگو به گوش می رسید که مجاهدینی ها اطراف ما را حلقه زدند و با تمسخر به ما جاسوس و تواب می گفتند و مسلمان ترسو و ...

بعد از آرام شدن جو من و شهید رجایی آن شخص را به کناری کشیدیم که اگر تحمل زندان را نداشتی و توبه کردی به ما بگو که ایشان قسم خوردند که این برنامه ی رژیم برای تفرقه افکنی بین ماست و من توبه نکردم.در همین حال شهید رجایی قرآن کوچکی که همیشه همراهش بود را درآورد و گفت به این قرآن قسم بخور که توبه نکردی.وی نیز دست روی قرآن گذاشت که توبه نکرده است.  
به اتفاق شهید رجایی نماز صبح را در حالی که مجاهدین همچنان مسخره مان می کردند به امامت آن شخص برپا کردیم که به مجاهدینی ها ثابت کنیم که این دوست ما توبه نکرده است.
گذشت تا بعد از انقلاب روزی شهید رجایی مرا خواست و گفت در اسنادی که به دست آمده دیده است که همان شخصی که به قرآن قسم خورد که توبه نکرده است توبه نامه ی مفصلی نوشته بود.خود آن شخص هم که از لو رفتن ماجرا خبر پیدا کرد دیگر با ما ارتباطی برقرار نکرد و به اردوگاه جناح راست آن زمان پیوست.چون می دانست در میان ما جایگاهی ندارد.بعد ها همین شخص نماینده ی مجلس در شهرستان... شد و یک دوره هم رئیس هیئت نظارت بر انتخابات که از قضا مرا به جرم عدم التزام و پایبندی به اسلام رد صلاحیت کرد.
6-این روزها به یاد آن خاطره ی مهندس و دیدن دادگاهش در این روزها به یاد آن شخص افتادم.جالب اینکه ان شخص حداقل سابقه ی زندان دارد ولی قاضی مرتضوی ها و صلواتی ها و سپهرها چه از زندان و شرایطش می دانند؟چه از مبارزه و شکنجه می دانند؟صلواتی و مرتضوی هنگام مبارزه ی امثال نبوی در کدام مهد کودک بازی می کردند؟
آزادی مهندس و یاران دربندش را در این روزهای ماه مبارک از خداوند متعال خواستاریم.

الهم فک کل اسیر


*-شعر از یکی از دوستان است که نمی خواهد بدانند از اوست...
2 اين مطلب توسط نوشته شد  جمعه ششم شهریور 1388در ساعت  5:26  سيد مجتبي تقوي نژاد  | 

برادر ارزشی و انقلابی
جناب آقای هوگو چاوز
رئیس جمهور کشور دوست و همسایه و ولایت مدار ونزوئلا
همانطور که اطلاع داری ما این مدت در کشور درگیر مشکلات زیادی بودیم.اما این باعث نشد که از اوضاع کشور دومم غافل بمانم.
موفقیت اخیر بانوان ونزوئلایی در مسابقات دختر شایسته (Miss Univerrse 2009 special )که مشتی بود بر دهان استکبار جهانی را به شما تبریک می گویم. از شنیدن و دیدن صحنه ی بازپس گیری این مقام از معدود کشور های غربی که دختران ناشایسته ی خود را به واسطه ی معادلات خود نوشته ی غلط که توسط صهیونیستها به سازمانهای بین المللی القاء شده بود را به این مسابقات تحمیل می کردند خوشحالی بسیار حاصل شد.
جهت اطلاع شما امروز مغز چند تا از مخالفان را به سقف کوباندم-یکی شان ده سال قبل گلوله هم نتوانس کاری با مغزش کند- در این زمینه از برادران روسی کمال تشکر را دارم.
با تشکر
س-م-ت-ن



پی نوشت:

1-عکس دختر شایسته ی مزبور به علت اینکه در رده بندی صور قبیحه قرار می گیرد را نمی توان اینجا گذاشت.خودتان ببینید.
2-این وبر رو من قبلا هم می دونستم آدم آشغالیه.ترم قبل سر کلاس جامعه شناسی سیاسی استادمون گفت که یه کار خیلی بد کرده بود، خیلی بد...نمی شه گفت ...ولی میگم وبر در جوانی به گوش مادرش یه سیلی زده بود.
3-خود سعید حجاریان رو هم می دونستم آدم بی سوادیه.می گید نه؟کسی که توی متن اعترافاتش تعمیم رو تعمین می نویسه و اصطلاح رو استلاح می خواست برای جنبش لابد اسلاهات تئوری پردازی کنه.
4-شواهد نشون می ده مهندس نبوی هنوزم نمی خواد به مهندس موسوی خیانت کنه.نه اینکه بقیه خیانت کرده باشن ها...
5-محمود وقت نداشت خودم به جاش نامه نوشتم.
6-عکسی که توی شماره یک گفتم رو ببینید ها...


پی نوشت 2:

مانده ام ترم بعد آقای دکتر جعفری نژاد که مسئول بسیج اساتید دانشگاه نیز هست در درس جامعه شناسی سیاسی به جای وبر که اکنون مطرود و ملعون شده است چه می خواهد درس دهد؟جامعه شناسی سیاسی شریعتمداری یا مصباح؟

2 اين مطلب توسط نوشته شد  چهارشنبه چهارم شهریور 1388در ساعت  5:23  سيد مجتبي تقوي نژاد  | 

ملت دیگر اعتماد ملی ندارد یا ملت اعتماد دولت را از دست داده است؟!
یکی از ناراحت کننده ترین خبرها بعد از انتخابات...

بی خود امیدوار بودیم

چند روز قبل یکی از دوستان بالاترین پیش بینی کرده بود نگذارند به هزار برسد.

اعتماد ملی در 996 توقیف شد

برشت می گوید:

پس از قيام هفده ژوئن
سخن‌گوي كانون نويسندگان دستور داد
در خيابان استالين اعلاميه‌هايي پخش كنند
كه روي آن‌ها نوشته شده بود:
ملت اعتماد دولت را از دست داده است
و آن را تنها با كارِ مضاعف
دوباره به دست خواهد آورد.
آيا ساده‌تر نبود كه دولت
ملت را منحل مي‌كرد
و ملت ديگري براي خود برمي‌گزيد؟

ملت دیگر اعتماد ملی ندارد


پی نوشت:بدون آنکه هیچ گونه قصد دعوت به آشوب یا تشویش اذهان عمومی و یا اقدام علیه امنیت ملی و کلمات و جملات مشابه که در چیزی به نام کیفر خواست دیده می شود را داشته باشم به یاد توقیف روزنامه سلام افتادم.



2 اين مطلب توسط نوشته شد  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388در ساعت  3:10  سيد مجتبي تقوي نژاد  | 

اعتراف می کنم

پس هستم...

2 اين مطلب توسط نوشته شد  یکشنبه یازدهم مرداد 1388در ساعت  11:10  سيد مجتبي تقوي نژاد  | 

عامل نفوذی نگاهت

تجمع دلم را بر هم زد

لااقل بگذار...

شهروند جمهوری گیسوانت باشم


شاعرش را نمی دانم کیست!
2 اين مطلب توسط نوشته شد  شنبه سوم مرداد 1388در ساعت  2:46  سيد مجتبي تقوي نژاد  |